تبليغاتX
ღღღ اگه هیچ کس نیست، خدا که هست! ღღღ
سکوت
سکوت؟! برای چه!؟

نوشته شده توسط ˙·▪•● مهدی ●•▪·˙ در پنجشنبه 19 شهریور1388 ساعت 20:27 | لینک ثابت |

برای تو...
شنبه 12 مرداد1387 ساعت: 12:54 توسط:سروناز
سلام عنوان جدیدت رو بهت تبریک می گم قشنگه اما امیدوارم نوع نوشتنت عوض نشه من با عنوان قبلیت سال هاست که داشتم حال می کردم هر وقت دلم از همه و از دنیا می گرفت اگه هیچ کی نیست خدا که هست تو امیدوارم می کرد و بهم نیرو می داد تا بتونم بازم توی منجلابی به اسم زندگی دووم بیارم در هر صورت همیشه برات ارزوی موفقیت می کنم دوست بهشتی من.



خب وقتی تو با عنوان وبلاگم حال میکردی... وقتی با اسم خدا آروم میشدی...
هر وقت مثل من دلت میگرفت... با یاد اینکه اگه هیچکس نیست خدا که هست، قدرت ادامه ی زندگی واست میموند...

دیگه من کی باشم که بخوام اینا رو ازت بگیرم؟! چیزی رو خودم بهت ندادم. با هاش حال کن...
مال خودت....

نوشته شده توسط ˙·▪•● مهدی ●•▪·˙ در چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت 12:11 | لینک ثابت |

من بارونو دوس ندارم!!!
نوشته شده توسط ˙·▪•● مهدی ●•▪·˙ در شنبه 11 اسفند1386 ساعت 20:49 | لینک ثابت |

شاید همین باشد...!!!
گفتم:

خدای من، دقایقی در زندگیم بود که هوس می‌کردم سر سنگینم را که پر بود از دغدغهْ دیروز و هراس فردا، بر شانه‌های صبورت بگذارم. آرام برایت بگویم و بگریم. در آن دقایق شانه‌هایت کجا بود؟

گفت:

ای عزیزترین، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی و من آنی خود را از تو دریغ نکردم که تو اینگونه ای. من همچون عاشقی که به معشوق خود می‌نگرد، باشوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم:

پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت:

ای عزیزترین، اشک تنها قطره ایست که قبل از فرود، عروج می‌کند، اشکهایت به من رسید و من آن را، یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم، تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان. چرا که تنها اینگونه است که می‌توان تا همیشه شاد بود.

گفتم:

آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت:

بارها صدایت کردم. آرام گفتمت ازین راه نرو که بجایی نمی‌رسی، تو هرگز نشنیدی و آن سنگ بزرگ فریادم بود که ای عزیزترین، از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نمیرسی.

گفتم:

پس چرا آنهمه درد در دلم انباشتی؟

گفت:

روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. بارها گل برایت فرستادم، گلهای زیبا از همه رنگ، کلامی نگفتی. بهترین هدایا را به تو دادم، نفهمیدی. می‌خواستم برایم بگویی. آخر تو بندهْ من بودی و چاره‌ای نبود جز نذول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم:

پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت:

اول بار که گفتی خدا، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد دگر بار خدای زیبایت را نشنوم، تو باز گفتی خدا، و من مشتاق‌تر برای شنیدن خدایی دیگر. من اگر می‌دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می‌کنی، همان بار اول شفایت می‌دادم.

گفتم:

ای مهربان ترین، دوستت دارم.

گفت:

ای عزیز ترین، من دوستت دارم

29مهر

 


وقتی خوندم٬ چند بار تنم بی حس شدو دوباره به حالت عادی برگشت.......

 

هی فلانی قصه ی منو تو... شاید همین باشد...!!!

 

نوشته شده توسط ˙·▪•● مهدی ●•▪·˙ در سه شنبه 9 بهمن1386 ساعت 21:58 | لینک ثابت |


اي موسي هرگاه بنده اي مرا بخواند آنچنان به سخن او گوش مي سپارم كه گويي بنده اي جز او ندارم،اما شگفتا بنده ام همه را چنان مي خواند كه گويي همه خداي اويند جز من.


***


حضرت موسي خسته براي استراحت به زير درختي در كنار نهري رفت.از زمان ورودش قورباغه اي مدام صدا ميكرد.

حضرت موسي به خداوند فرمود:خدايا براي استراحت آمده ام.اين مخلوق را خاموش كن.

خداوند فرمود: موسي! از زمان ورودت در كنار اين نهر,قورباغه ميگويد:خداوندا من براي استراحت امده ام .لطفا اين مخلوق خود را به جاي ديگر ببر.

نوشته شده توسط ˙·▪•● مهدی ●•▪·˙ در چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت 13:45 | لینک ثابت